صد بار بگفتم به غلامان درت/ تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت/ کس باز نیاید دگر اندر نظرت


چو به بودی طبیب از خود میازار/ که بیماری توان بودن دگر بار

چو باران رفت بارانی میفکن/ چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن

چو خرمن برگرفتی گاو مفروش/ که دون همت کند منت فراموش

منه بر روشنایی دل به یک بار/ چراغ از بهر تاریکی نگه دار

نشاید کآدمی چون کرهٔ خر

چو سیر آمد نگردد گرد مادر

وفاداری کن و نعمت شناسی

که بد فرجامی آرد نا سپاسی

جزای مردمی جز مردمی نیست

هر آنکو حق نداند آدمی نیست

وگر دانی که بدخویی کند یار

تو خوی خوب خویش از دست مگذار

منبع اصلی مطلب : سجاد نوروزی
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : اشعار زیبا سعدی